عبد الحسين نوايى

217

رجال كتاب حبيب السير ( فارسى )

به خدمت امير عليشير شتافته منزل او را كه ديوانى شده بود طلب نمود و ملتمس مبذول افتاده همان زمان مولانا حسن شاه به مجلس درآمد و همان التماس كرد . مقرب حضرت سلطانى جواب داد كه آن خانه تعلق به خواجه مطهر گرفت و مولانا حسن شاه فى الحال اين رباعى را بر زبان آورد : در شهر اگر مطهر عودى هست * بر خود در فسق كس نيارد بربست هر . . . كه از شهر برونش كردند * اين . . . زن آمد و به جايش بنشست ديگر آنكه بعد از فوت امير سلطان حسن « 1 » درهنگى مقرب حضرت سلطانى جهت ترويح روح او به ترتيب آشى عظيم اشارت فرمود و فرمانبران آغاز سرانجام اسباب مصالح طعام كرده هر روز مولانا حسن شاه به در دولتخانهء آن جناب مىآمد و خبر مىگرفت كه آش به كجا رسيده . قضا را در روزى كه آش مىكشيدند او را مهمى روى نمود و در وقتى به ملازمت امير عليشير آمد كه طعام به اتمام پيوسته بود ، لاجرم متأسف گشته اين رباعى بر زبانش گذشت : دير آمدم وز غصه و غم خوردن * دانم به يقين كه جان نخواهم بردن يك آش دگر براى من فكر كنيد * كز غصهء اين آش بخواهم مردن وفات مولانا حسن شاه در شهور سنهء خمس و تسعمايه روى نمود و مدت عمرش زياده بر صد سال بود . ( جزو 3 ، ج 3 ، ص 340 - 341 ) مير حاج به شرف سيادت و صفت زهد و عبادت اتصاف داشت و همواره در منقبت شاه ولايت - عليه السلام - قصايد غرا بر لوح بيان مىنگاشت . تخلصش در ديوان قصايد « مير حاج » و در غزلياتش « انسى » بود و قصهء ليلى و مجنون را به نظم آورده به اين بيت افتتاح نموده : اين عشق ترا جهان طفيلى * مجنون تو صد هزار ليلى ( جزو 3 ، ج 3 ، ص 341 )

--> ( 1 ) . در خطى : حسين .